تبليغاتX
به کدامین گناه گرفتارم


 

کاش در اين قفس بسته تنگ گل آزادي من مي خنديد

 آن کبوتر که لب بام نشست کاش احساس مرا مي فهميد

 به هواخواهي گيسوي نسيم کاش يک لحظه نمي آسودم

 کاش در آن افق نيلي رنگ شور يک فوج کبوتر بودم

 مرغ در دام گرفتارم آه به دل سوخته ام چنگ مزن

 پروبالم شده خونبارو کبود اينهمه جور مکن سنگ مزن

 بازکن بازکن آن پنجره را سوي آن وسعت خالي زملال

 زندگي تلخترين خواب من است خسته ام خسته ازين خواب و خيال

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:31 توسط مینا |

 

 

مرا صد بار از خود براني

 

                                    دوستت دارم

 

به زندان خيانت هم كشاني

 

                                   دوستت دارم

 

چه سود از مهر ورزيدن

 

                 چه حاصل از وفا كردن

 

مرا لايق بداني يا نداني

 

                              دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:50 توسط مینا |

عاشقي جرم قشنگي نيست در ميان ماندن و رفتن و زندان دو راهي

 

 

در ميان حصاري ازجنس احساس خودم و چندين نمي دانم

 

و چرا محبوس گشته ام نمي دانم كدامين راه را بپيمايم نمي دانم

 

چرا چشمان عاشق هميشه رويايي است و گاهي باراني است

 

نمي دانم سكوت عاشقان از چيست نمي دانم كه احساسم

 

كدامين حس جاوداني است نمي دانم نمي دانم چرا من او شما

 

انها همه از جنس حبابيم چرا با يك تلنگر مي شكنيم ما حباب روي آبيم؟

 

عاشقي جرم قشنگي نيست هزاران كيفر سخت و عذاب آور هزاران ضرب

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:34 توسط مینا |

بدرقه

اونی که گفتم نرو گفت نمیشه

دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه

وقتی میخواست بره منو صدا کرد

وایسادو تو چشمای من نگاه کرد

گفت میدونی خودت واسم عزیزی

این اشکارم بهتره که نریزی

باید برم سفر واسم بهتره

ولی کسی که مونده عاشقتره

تقدیر ما از اول هم همین بود

یکی تو آسمون یکی زمین بود

الهی که هیچ جا سفر نباشد

هیچ چشمی منتظر به در نباشد

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:8 توسط مینا |

یکبار فقط

چشمان مرا به چشمهایش گره زد

بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد

او رفت ولی نه طبق قانون وداع

یکبار فقط به شیشه پنجره زد

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:2 توسط مینا |

سفارش

 

از دست تو رنجیدم و چیزی نگفتم

با دیگرانت  دیدم و چیزی  نگفتم

کلی سفارش کرده بودی من نفهمم

این نکته را فهمیدم و چیزی نگفتم

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:55 توسط مینا |

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 15:13 توسط مینا |

عشق فریاد بی صداست

 

دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ،

مجنون تر از يک عاشق ديوانه ولي ميدانم که من مجنون ترينم

نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي

آنکه دوستش داري دلتنگ شوي اما ميدانم که من دلتنگترينم.....

نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که در

گرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند اما ميدانم که من

خوشبخترينم...

نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟

آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....

نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هاي

عاشقي را سپري کنم اما بدان که من داناترينم...

نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بي

حوصله مي شود ؟ آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....

 

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 14:47 توسط مینا |

 

عد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه آوازهای

طرح جار ی نورش را تکرار می کند بعد از تو من چگونه

 این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم.؟ این سینه سوز

 درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش می کنم.؟

 من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو این مباد که بعد

 از تو نیستم بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به

 خلوت خاص تو راه نیست بعد از تو در آسمان زندگیم

مهر وماه نیست آبی مثل همیشه آبی

 

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 13:35 توسط مینا |


فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم
با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم
من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بیقرار
فرصت خوب انتقام از لحظه ای انتظار

فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب
چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب

فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره
دل دل بیقرارتو، توو سینه آروم بگیره
نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه
نه هیچ کسی سر برسه ، ثانیه ای هروم بشه
چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 9:6 توسط مینا |